hadisistem - میکروبلاگ بهارفا
 انجمن تفریحی بهارفا
hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}

مشخصات

موارد دیگر
hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
1374-01-08
m

دنبال‌کنندگان

(21 کاربر)
در صورتی که تمایل دارید hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه} را دنبال کنید باید ابتدا وارد سایت شوید!
hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
چگونه دست دلم را بگيرم ودر كنار دلتنگيهايم قدم بزنم در اين خيابان كه پر از چراغ و چشمك ماشينهاست ...نه آقايان: مسير من با شما يكي نيست از سرعت خود نكاهيد من آداب دلبري را نمي دانم

hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
هـــــــر نفـــس ، درد اســـت که میکشـــم !!! ای کــاش یا بـــــــــــودی ، یـــــا اصـــلا نبودی !!! ایـــــن که هســـتی و کنــــارم نیســــتی ... دیـــــــــوانه ام میکنــــــــــد . . . .

hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ خانوم خوشگِله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خوشگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟ اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید! بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد. روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت... شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....! دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند... دردش گفتنی نبود....!!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن... چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد... خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!! دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد... امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..! انگار محترم شده بود... نگاه

hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
با من كه باشي هيچي نميخوام دنيارو بي تو اصلا نميخوام وقتي تو هستي قلبم آروم زندگي كردن با تو آسونه بي تو من مردم زندگي سخته هر كي كه با تو باشه خوشبخته

hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
بعد از تو الکل خورد من را مست خوابیدم .. بعد از تو با هرکس ک بود و هست خوابیدم .. بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم .. با هر ک میشد هر چ میشد امتحان کردم ..

hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
معلم ورقه ها را داد ؛ همه مرا مسخره کردند اما باور کن درست نوشته بودم … گفته بود جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید و من همه را نوشتم “تـــــــو” مگر نه اینکه این جای خالی ها را فقط تو پر میکنی ؟؟؟

hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
دعــــای بـــاران چــــرا ؟ دعــــای عشـــــــق بــخـــوان ! ایـــن روزهــا دلـــها تشــنه تــرند تـــا زمیــــن ، ...... خـــدایــــــــا..... کمــــی عشـــــــق ببــــار

hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
شیرین بهانه بود! . . . . فرهاد تیشه میزد تا نشنود صدای مردمانی را که در گوشش میخواندند: دوستت ندارد

hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
کاش همیشه در کودکی می ماندیم ! تا به جای دل هایمان سر زانو هایمان زخمی می شد !

hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
hadi{وزیرجنگ تبعیدگاه}
دلم را تهدید کرده ام که اگر یکــــــــــــــــبار دیگر بهانه ات را بگیرد میدهم دوبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاره بسوزانیــــــــش...

صفحات: 1 2 3 4 5 6