میکروبلاگ بهارفا - نمایش زنده
 انجمن تفریحی بهارفا
maryam
maryam
زمستان بود. جان می کندم در نیویورک نویسنده شوم. سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم. فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم:"می خوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم" و خدای من! مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود. هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را می جویدم و راست می افتاد توی معده ام. معده ام می گفت: متشکرم! متشکرم! متشکرم! مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم می زدم که سرو کله ی دو نفر پیدا شد. یکیشان به آن یکی گفت: خدای بزرگ! طرف مقابل پرسید: چه شده؟ اولی گفت: آن یارو را دیدی چه وحشتناک ذرّت میخورد! بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرّت ها لذت نبردم. به خودم گفتم: منظورش از وحشتناک چه بود؟!! من که توی بهشت سیر می کنم... گاهی به همین راحتی با یک کلمه، یک جمله، یک نیشخند یا حالتی از یک چهره می توانیم مردم را از بهشت خودشان بیرون بکشیم و این واقعاً بی رحمانه ترین کاری ست که انجام می دهیم!!! چارلز بوکوفسکی

دیدگاه · 1395/08/23 - 15:29

·
amir hosein
amir hosein
نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگی آنقدر شیرین که آدمی ، پای بر شرافت خود بگذارد

دیدگاه · 1395/08/19 - 21:33

·
1
navid
navid
سلام سمیرا خوبین

دیدگاه · 1395/08/18 - 22:41

·
navid
navid
سلام خوبین شما [لينک هم فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]

دیدگاه · 1395/08/18 - 17:19

·
navid
navid
سلام خوبین شما

دیدگاه · 1395/08/18 - 08:37

·
navid
navid
سلام خوبین

دیدگاه · 1395/07/26 - 21:38

·
shide
shide
پاره ای از من... همواره در حسرت گرما... و محروم از آن... پاره ای از من... همساز با سپیده ی بردمیده و همواره اسیر سایه های رویا پاره ای از من... سرشار از پر پرواز... و گم کرده سهم خود از آبی آسمان... پاره ای از من... من واقعی ام، با چشمان یک کودک... همراه پرندگان مهاجر، گریزان در دوردست ها...

دیدگاه · 1395/07/24 - 11:32

·
shide
shide
من را ببین! نگاهم را بخوان... می دانم! به دلم افتاده... من را ، از هر طرف که بخوانی ام! نامم بن بستیس، بر دیواری بلند من ، سالهاست دل بسته ام به طنابی، که هروز لباس عشق، نم چشمانش خیس میکند! و بر حیات خانه ی ، حیاط زندگی اش پهن می کند! به فال نیک گیرم... برایـم، به دروغ پایت را میکشی وسط ، تمام بازی های کودکانه... معـرکه میگیری و چه کودکـانه، هربار بیشتــر بـاور میکنـم ، لباسهای خیست را، من ته کوچه! در انتظارت نشسته ام!

دیدگاه · 1395/07/24 - 11:23

·
shide
shide
آخـــــرین فـــــردی کـــــه , درســـــت قبـــــل از خـــــواب , در مـــــوردش فکـــــر می کنیـــــد ... کســـــی اســـــت کـــــه , " قلــ♥ــب " شمـــــا بـــــه او تعلـــــق دارد .........!

دیدگاه · 1395/07/24 - 11:15

·
shide
shide
از دیوانه ای پرسیدند : چه کسی را بیشتر دوست داری ؟ دیوانه خندید و گفت : ”عشقم” را… گفتند : عشقت کیست؟ گفت:عشقی ندارم! خندیدند و گفتند : برای عشقت حاضری چه کارهاکنی؟ گفت : مانند عاقلان نمیشوم ، نامردی نمیکنم ، خیانت نمیکنم ، دور نمیزنم ، وعدهسرخرمن نمیدهم ، دروغ نمیگویم و دوستش خواهم داشت ، تنهایش نمیگذارم ، میپرستمش ، بی وفایی نمیکنم با او مهربان خواهم بود ، برایش فداکاری خواهم کر د،ناراحت و نگرانش نمیکنم ، غمخوارش میشوم… گفتند: ولی اگر تنهایت گذاشت ، اگر دوستت نداشت ، اگر نامردی کرد ، اگربی وفابود ، اگر ترکت کرد چه…؟ اشک بر چشمانش حلقه زد و گفت : اگر اینگونه نبود که من “دیوانه” نمیشدم…

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

نمایش زنده

صفحه‌ای که در حال مشاهده‌ی آن هستید، آخرین ارسالها را بدون وقفه و بصورت اتوماتیک نمایش میدهد. همچنین شما میتوانید آخرین ارسالها را از فیلتر "همه" در داشبورد مشاهده نمایید.

نسخه‌ی موبایل ببینید » http://baharfa.com/m